
سارا نشسته ساکت، گویی زبان ندارد
تا با شما بگوید، بابا که نان ندارد
سارا که روزگاری ، نقاش کهکشان بود
حالا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
سارا به فکر مردیست، مردی که خواهد آمد
سارا که کمتر آری، از این و آن ندارد
سارا ! نشانی اش چیست، مردی که عاشق بود؟
اما نگو که آن مرد، نام و نشان ندارد
سارا نوشته جایی : آن مرد اسب دارد
اسبی نظیر آن را، صد کاروان ندارد
اسب سپید آن مرد پایش شکسته سارا !
در جاده ای پر از خون ، تاب و توان ندارد
سارا چرا نیامد آن مرد باستانی؟
سارا نشسته ساکت، یعنی زبان ندارد
حسن آذری